شب خیز کنید ای حریفان شمعست و شراب و یار تنهاست
367
دل آمد و دی به گوش جان گفت ای نام تو این که می نتان گفت
درنده آنک گفت پیدا سوزنده آنک در نهان گفت
چه عذر و بهانه دارد ای جان آن کس که ز بی نشان نشان گفت
گل داند و بلبل معربد رازی که میان گلستان گفت
آن کس نه که از طریق تحصیل آموخت ز بانگ بلبلان گفت
صیادی تیر غمزه ها را آن ابروهای چون کمان گفت
صد گونه زبان زمین برآورد در پاسخ آن چه آسمان گفت
ای عاشق آسمان قرین شو با او که حدیث نردبان گفت
زان شاهد خانگی نشان کو هر کس سخنی ز خاندان گفت
کو شعشعه های قرص خورشید هر سایه نشین ز سایه بان گفت
با این همه گوش و هوش مستست زان چند سخن که این زبان گفت
چون یافت زبان دو سه قراضه مشغول شد و به ترک کان گفت
وز ننگ قراضه جان عاشق ترک بازار و این دکان گفت
در گوشم گفت عشق بس کن خاموش کنم چو او چنان گفت
368
گویم سخن شکرنباتت یا قصه چشمه حیاتت
رخ بر رخ من نهی بگویم کز بهر چه شاه کرد ماتت
در خرمنت آتشی درانداخت کز خرمن خود دهد زکاتت
سرسبز کند چو تره زارت تا بازخرد ز ترهاتت
در آتش عشق چون خلیلی خوش باش که می دهد نجاتت
عقلت شب قدر دید و صد عید کز عشق دریده شد براتت
سوگند به سایه لطیفت سوگند نمی خورم به ذاتت
در ذات تو کی رسند جان ها چون غرقه شدند در صفاتت
چون جوی روان و ساجدت کرد تا پاک کند ز سیااتت
از هر جهتی تو را بلا داد تا بازکشد به بی جهاتت
گفتی که خمش کنم نکردی می خندد عشق بر ثباتت
369
در شهر شما یکی نگاریست کز وی دل و عقل بی قراریست
هر نفسی را از او نصیبیست هر باغی را از او بهاریست
در هر کویی از او فغانیست در هر راهی از او غباریست
در هر گوشی از او سماعیست هر چشم از او در اعتباریست
در کار شوید ای حریفان کاین جا ما را عظیم کاریست
پنهان یاری به گوش من گفت کاین جا پنهان لطیف یاریست
او بد که به این طریق می گفت کز تعبیه هاش دل نزاریست
او بود رسول خویش و مرسل کان لهجه از آن شهریاریست
نوحست و امان غرقگانست روحست و نهان و آشکاریست
گرد ترشان مگرد زین پس چون پهلوی تو شکرنثاریست
گرد شکران طبع کم گرد کان شهوت نیز برگذاریست
دخترونه...
ما را در سایت دخترونه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: tannaz
بازدید: 157
تاريخ: شنبه
4 خرداد
1392 ساعت: 2:49